Fish Wish
Like a white shark
in its chimera
lays on coral
watches the last tsunami
carries its jaws
to fresh hamburger
in the man's land
Ecce Homo
خداگونه ای را گرفتند و از تخت به زیر کشیدند و با خودداری بسیار به گلوله بستند - هر چند آن سوی دنیا برای مخالفشان مبال سیار به امامزاده بیاورند و از گل نازک تر نگویند - اگر دستشان می رسید به شیوه ی قدما روده به گردنش آونگ می کردند ... خداگونه ای که به شهادت تصاویر از ارتفاع خدایی - نفت و قدرت و اندکی مخدر - به سراشیب واقع در غلطیده بود و آن اوان که هنوز دست بالا داشت این دار و دسته که دیروز به حسابش رسیدند، موش نامیده بود. از این تصاویر که دیدیم بسیار خواهند نوشت و جریحه داران اکنون نیز آن بالاها دستور پرطمطراق روشن شدن حقیقت و چراییِ چگونه دریده شدن پراکنده اند ... دوست دارم قضیه را چنین ببینم آیا آن خداگونه از رعایای خویش کسی را هم به آغوش می کشید؟ حتا از همان قراولان شیرین لب قوی پنجه اش؟ تصویری هست از بازی او و نوه هایش که قطار تصاویری چنین را پیش چشم می آورد ...
بی شک باز هم تصاویری مغشوش از پامال شدن خدایانی از این دست خواهیم دید ... چه آنان که شیرین لبان کلفت بازو گرد خویش می آورند و چه آنان که چون ضریح مطلایی به دست ملت مالیده می گردند ... اینک آن انسان، بنگر چگونه با لذت خدایان را مثله می کند.
High and Dry
به آتوسا
1
- افندی!
چشم از موزاییک ها وا گرفت و با کتف ها دیوار را هل داد، دو قدم پیش رفت :
- باکس چقدی می خوای؟
- چی می خوام؟
- پنج تومنی یا هفت و پونصد؟
- چی هست؟
- آگهی ندادی تا حالا؟ کوچیک، بزرگ؟ کارت چی هست اصلا؟
- دفترچه ماشین گم شده می خوام باطل کنم.
- با پنجی کارت را می افته.
دکمه ی دوم پیراهن را هم باز کرد و زل زد به فریم سیاه عینک تبلیغاتچی. اتاق تشتی پر از خمیر کاغذ بود، پنکه ی مینیاتوری پیچ شده به قفسه سر و گردن سرخ تبلیغاتچی را هدف گرفته بود اما انگار هوا، آب جوش بود و مرد پشت میز ماهی رو به موتی که از دهانش حباب های سرخ بیرون می آمد.
رو به اورکت بلاتکلیف در مشت های شکار پراند :
- زمستون می پزه با این آدم.
- چیچک بودی تا حال؟ دم صب تنت نکنی چاییدی.
2
قلوه سنگ زوزه کشان از دور می آمد و روی تخته سنگ های لبه ی رود کمانه می کرد.
- اینم شد بازی؟! ننداز پدرسگ.
دست پیش برد و استکان ها را از روی روزنامه جمع کرد.
- آراز! هوی! پاشو بابا تا کمرمون نشکسته!
سرش در باد خنک رود شناور بود، خم شد، رو به خورشید غروبدم که رود را چراغانی می کرد. کرخت و سبک قد راست کرد و پیلی خورد، باز چرخی زد. سنگ بود که از زمین و آسمان می بارید، شکار زیر بارش سنگ بر دیواره ی رود مچاله شده بود و فریاد می زد، حال ترق شکستن استخوان بود یا پکیدن استکان؟ رقص غریب آراز ادامه داشت اما رو به خورشید در چراغان رود.
3
- چیچک می شه اومد؟
- بله ...
مرد عینک را کلافه از چهره گرفت و روی میز انداخت. شکار اما همچنان به قفسه ی روبرو خیره مانده بود ... مهر هشتاد و سه ... آبان هشتاد و سه ...
4
چیچک خنک بود، همیشه حتی بعد از ظهر تابستان. روی ایوان دراز کشید و چشم هایش را بست.
- ناهار می خوری؟
- نه.
- چی شد؟
غلتی زد و اورکت را زیر صورت کشید و به رو ماند.
- شکار!
- کشیدنش بالا.
- چی می گی؟ دفترچه رو ابطال کردی؟
سکوت، سکوت بعد از ظهر تابستان چیچک که در خانه ها و آغل ها و سوراخ سمبه ها دراز می کشید تا دلیجه ای روی گندم های رقصان جیر جیر کند.
5
- پس ما اونجا بگیم با کی ...؟
باد پنکه بوی گرسنگی و عرق می آورد.
- در خدمت هستیم.
- مشخصات ماشینت چیه؟
- آواز آلتیشن، شماره شهربانی 56212 ارومیه 11، به نام شکار نایل آذری.
زمستان هشتاد و شش
Moisturize my Mustache
... بامداد را ناغافل در می یافتیم
آهسته
نیمروز در موهامان زر می پخت
شباهنگام دریای قهقهه را غوطه می زدیم
کجاییم؟
هنگام که فصل گرم به پایان می رسد ...
جیم . تابستان هم گذشت
Another Spring in Summer
Em Going Slightly Mad
انفجار و میلیون ها تکه ی ریز پلاستیک ...
In Love
نه سپید اطلس پستان مادیان
نه پاییز گونه ی بوته های کُنس
در ذهن مردگان کرم ها لانه کرده اند
نه
ترا نمی سرایم من
نه افرا و راش و
نه سنگلاخ های دیر گذر شول را.
پلنگی چنگ می زند به ماه
چنان که من به ستاره ها،
بر می خیزم به آوای گالشی که رمه را می خواند
نوایی آمخته به ساز زنگوله ها
پاتاوه هام آغشته ی خون
دستانم خاریده از بوسه ی گزنه ها.
طعم دهان ام
دم پاکیزه ی کوه و
گور من ...
گونه بر مازوی پیر می نهم.
آن دم که گذر می کنی
تکیده از شماتت راه
خسته
چشم فراز آر و زنگ سپیدار بنواز
بهره ای می بری از بوسه ی خاک
گرده ای کَلَن و پنیری تند
چون براده های الماس و
مشتی فندق تَر.
***
- آی اسبان ترکمن!
با پیکان تن هاتان
با ضرب سُم هاتان
در سراسر این دره چو آب
آی گرگان سبز چشم !
که بر این خاک مرده خفته اید
و ای دختران سرخ گونه
پیچیده سوریِ شرم تان بر گلگونه ی اشتیاق ...
چه فریادی!
که سُمام را چون خفته ببری
بر دامان جنوبی غلتاند و
بسترش آن شگفت بافته گشت
رشته به تار و پود سبز شالیزارها.
***
آن سینه ی سپید
دل ام را می لرزاند ...
در کنام گرگ
سپیدی استخوان مردگان
چشم سگان را
گوش آویخته و دُم برده لای پا
التماس می کنند با چشمان امیدوار
می دوزند نگاه به لوله ی تفنگ ها
پس چهچهه ی پرستو
می آید از قفا و
می گذرد از فراز و
می گریزند سگان ...
دیر زمانی با خود
واگویه می کند سمام
تلیک چخماق و نعره ی گلوله را
چه گلویی!
آه پرستو
چه چهچهه ای!
***
لحاف سرد ابر
ملحفه ی مه
و کورسوی پنجره ها
دست و پا می زند
نهان و پیدا
رود برکه های حونین می خواند
به خویش.
- ای برگ جنگل!
که می پوسی زیر سایه ها
ای ستیغ تاریک!
آشتی ناپذیر با گام های آدمی
ای شاخسار بلند!
بردرنده ی باد
ای ابر مخمور!
یله بر آسمانت
خورشید
ای همه هست او!
که خاک سردت پذیرا
و ای سبز چشمانش!
که مرگت کنون سپید
دریاب مرا.
***
چه تاریک است ژرفای جنگل و چه دور است آدمی
بر کنار رگ رود
چه سکوتی
چه سکوت
پس از آن کوره ره مستی و دود
چشم از ستاره می گیرم
جایی جانی را به مرگ
می درند.
شهریور هفتاد و نه
ادامه مطلب
Swimmin' Shit
برادر بزرگ : هیچ می دانستی از منظر روانی محیط گه بودن از محاط در آب بودن بیشتر به فراگیری فن پراتیک شنا مدد می رساند؟ برادر کوچک : ( بدگمان نگاه می کند) پدر پدرمونو در میاره اگه تو آب پی پی کنیم ... برادر بزرگ : ( می خندد) شما نگران خود باش کوچولو، این بار حتما شنا خواهی آموخت! ... برادر بزرگ : متشکرم، برای آوردن گه تازه با شما تماس خواهم گرفت. راننده ی گه کش : ( پوزخند می زند) در خدمتیم! ... برادر کوچک : دیگه نمی تونم ... دارم خفه می شم ... برادر بزرگ : ( تور پروانه گیری اش را بر سر برادر کوچک می زند) سعی کن زیر آبی بروی ... ترس تو اکنون از خفه شدن نیست، هراس تو باری همه از بلع جرعه ای گه است. اگر قادر نیستی بر این ترس غلبه کنی، زیر گه چشم و دهانت را ببند اما از گوش چاره نیست، گه در گوش ات خواهد شد و مغزت را خواهد انباشت پس چه مردانه تر که دهان باز کنی و مردانه به خوردن گه اهتمام ورزی. ... پدر : هنر تنها بازتاب واقعیت ها در آینه ی هنرمند نیست بلکه می تواند فی نفسه ذات حقیقت باشد و هنرمند مرد عمل.
امید معجزی ز مرده نیست، زنده باش
هنوز سردی لوله ی اسلحه پشت گردنم را قلقلک می دهد ...
قرص نصف کن
« می بخشی، قرص نصف کن می شناسی؟» بعد از نیم ساعت کلنجار رفتن با خود و کروکی کج و معوج روی پاکت مچاله و صاف شده ی سیگار به خیابانی فرعی و دایره ای از کوچه های تنگ رسیده بودم که در دود غلیظ سوختن کپه های زباله و چوب و لاستیک، تاریک هم شده بود، خیل کارتن خواب های ژنده ی کم و زیاد دور آتش ها که تل بویناک و سوزان دم دست شان را با سیخ هایی کوتاه و بلند هم می زدند و انگار بخواهند حسابی دودش را در بیاورند و سر صبح در آن گم شوند دل و روده ام را می چلاند.
طرف – انگار که اره بنزینی کهنه ای را هندل بزند سرفه ی مایه داری کرد پیش از آن که در آتش تف کند، کونه ی سیگار را با زبان از یک بر سبلت زردش سراند آن بر و شروع کرد اره کشیدن- « چه؟»
دردسر از قرصهایی که پزشک ام برای بی خوابی تجویز کرده بود شروع شد. نمی دانم چرا قرصهایی برای نصف دُز مورد نظر نمی ساختند و مهم تر اینکه این قرص ها مثل همه خطی وسط شان – درست وسط - نداشت که به فشاری مختصر نصف شود، مصرف بیش از توصیه به دردسر تا لنگ ظهر خوابیدن و کمتر از آن به غلت و واغلت تا دم صبح ختم می شد. همه ی راه ها را امتحان کرده بودم، اوایل خودم سعی می کردم با ابزار متعارف نصف شان کنم از پیچ گوشتی مینیاتوری و ضربه ای سریع به تهش تا تیغ ریش تراش و برشی آهسته که به هر نتیجه ای می رسید جز دو نیمه ی مساوی؛ نیمه ای با قدری پودر قرص، یک سوم- دو سوم، سه قسمت نامساوی، یک سوم و یک دوم و پودری گم و گور- احتمالا به قدر یک ششم- و ... در این قضیه از جایی به بعد برای آنکه پودرها حرام نشوند شروع کردم یه ریختن شان در یک قوطی جداگانه تا شاید با توزین دقیق بتوانم مقدار لازم را جدا کنم، گرچه کشف ترازویی به آن دقت در زلم زیمبوهایم خود به خود از سوی مقامات جُرمی سنگین و دست کم اتهامی سرسلسله ی اتهاماتی دور و درازتر می شد که می توانست به سادگی به آویزان شدن اینجانب در صبحی بهاری بینجامد. وقتی هم که از نسخه پیچ خواستم در ازای مبلغی منصفانه با دستگاهی که احیانا داروخانه ها برای چنین کار دقیقی در اختیار دارند گره از کارم وا کند ابتدا نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و سپس خیلی جدی خواست آنجا را ترک کنم و مزاحم نشوم، اصرار نکردم چون تا همینجا هم وقت تحویل داروها بروشور مرکز تضمینی ترک اعتیادی را علاوه می کرد. به هر شکل این قصه آنچنان درگیرم نکرد و میان مشکلات جدی تر روزمره – یا جدی روزمره تر- گم و گور شد، میانگین از ده قرص در هر خشاب چهار تا از بین می رفت و این جز پودرها بود، ضایعات به صورت ارقام اعشاری غیر قابل تخمین و به گمان من کسرهای کوچکتر از یک چهارم را شامل می شد. عادت کرده بودم شب پیش از تعطیلی هایم زبان در قوطی فرو کنم و از خوابی دوازده تا شانزده ساعته کیفور شوم. از شانس گند من زد و قیمت داروی لعنتی ناگهان سی برابر شد! شاید باورتان نشود اما پزشکی که دورادور می شناختم در دیداری نامنتظر یک برگ – با دو کپی زیرین- دفترچه ی بیمه ام را در ازای یک بطری « پل مُنتقاشه» کند و با خود برد و من در مراجعه ی بعدی به داروخانه فهمیدم که نزدیک صد چوق متضرر شده ام. یک بار هم در پیاده رویی پر از بساطی ها با تردستی طراری که سبزی خرد کن و جوهر پاک کن و فندکهایی به شکل تپانچه و توپ سرپر می فروخت قزص نصف کنی خریدم که به درد نصف کردن پشگل می خورد.
مردک تکرار کرد « قرص نصف کن؟» و رو به رفیقش که به دقت با سیخ سیاه از دوده اش سعی می کرد ته قوطی روغن را در آتش بریزد، لندید « قرص نصف کن می شناسی؟»
تهران - دی ٨٩
← صفحه بعد
نظرات ()
